تبليغاتX
....تویسرکان دانش....

جک ...

جک !!!

 

معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث

– چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي

رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه –

 شصت – هفتاد.... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم.

 شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ... معلم:

نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت

 



************ **
یه نفر روزه مي گيره 5 دقيقه مونده به اذان روزشو ميشکنه

مي گن چرا اينکارو کردي ؟ مي گه خواستم

به خدا ثابت کنم که مي تونم اما نمي گيرم


************ ** قطعه اي از شاهكار ادبي غضنفر :

شب بود و خورشيد به روشني ميدرخشيد پيرمردي

جوان يكه و تنها با خانواده اش در سكوت گوش خراش خيابان قدم زنان ايستاده بود

 

************ **
- به غضنفر مي گن: بابات به رحمت ايزدي پيوست.
ميگه رحمت ايزدي ديگه كيه؟
مي گن نه منظورمون اينه كه به ديار باقي شتافت.
ميگه ديار باقي ديگه كجاست؟
مي گن يعني دار فاني را وداع گفت.
ميگه دار فاني ديگه چجور داريه؟
مي گن يعني رخت از اين دنيا بر بست.
ميگه منظورتون رو نمي فهمم.
مي گن الاغ! باباي خرت مرد
ميگه: خر من كه بابا نداشت!


  ************ ** غضنفر ميره ماشينشو بيمه كنه،

آقاهه بهش ميگه ايشااله هيچوقت از بيمه‌تون استفاده نكنيد،

غضنفر هم ميگه ايشااله تو هم از اين پوله خير نبيني
  ************ **


- غضنفر رفت تعليم رانندگي رفيقش پرسيد چطور بود ؟

گفت : خوب بود ولي مربيه خيلي مذهبي بود .

هر طرف من مي پيچيدم مي گفت يا امام رضا يا ابوالفضل


  ************ ** - از غضنفر مي پرسند چرا پرنده ها زمستان

 از شمال به جنوب پرواز مي كنن ؟

ميگه : آخه من امتحان كردم….. پياده خيلي راهه


  ************ **
- ازغضنفر مي پرسن چه جوري بستني كيم مي خوري؟

مي گه مي ذارمش لاي نون، سيخشو مي كشم بيرون!


  ************ ** - ازغضنفر مي پرسند: مي دوني

چرا غواص ها به پشت مي پرن تو آب؟ مي گه: چون اگه

به جلو بپرن مي افتن تو قايق!


  ************ ** - غضنفر مي ره عيادت يكي از دوستانش،

وقتي مي خواد بره به اقوام دوستش كه اونجا بودن، ميگه:

اين دفعه مثل دفعه قبل نكنيد، كه مريضتون مُرد و منو خبر نكرديدها!


************ ** بار يه لره ميره توي بيابان وپتو ميندازه

روي خودش و ميخوابه بعد يه نفر ميزنه بهش ميگه ببخشيد

شما لريد لره ميگه واي از زير پتو هم ميفهمن آدم لره 

!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 1:50 PM | 2008/11/19

...

 
 
 
 

ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است.

 واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است

 
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی،

 این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت،

 ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر

، «رمضان» از اسماء الهی است.

 این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است

و شب‌های قدر در آن قرار دارد

. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است. 

به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه

 اشاره می‌شود:
وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.

 
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام

نیمه رمضان سال دوم هجرت.


جنگ بدر در سال دوم هجرت.


فتح مکه در سال هشتم هجرت.


مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان،

 و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام.


بیعت مردم به ولایت‌عهدی امام رضا علیه السلام در سال 201 قمری.



منابع :


هدایة الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 21

 
                                                                                                                                   
 
 
..داستان کوتاه ..
 
ما همسایه ی خدا بودیم
 
 

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری.
اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان
 همسایه ی خدا
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال
 فرشته ها
قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛
 تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.
 توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.
نور از لای انگشتهای نازکت می چکید.
راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان
می ماند
یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم
سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت
 می کردی و او کفرش در می آمد.
 اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:
همین که پایتان به زمین برسد می دانم
چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.
آسمان را روی سرت می گذاشتی
و شب تا صبح از این ستاره به آن
ستاره می پریدی و صبح که می شد
 در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی.
 آرزوئی رویاهای تو را قلقلک می داد.
دلت می خواست به دنیا بیائی. و همیشه
این را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی
و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین
کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما
به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
 ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا
 .......ما گم شدیم و خدا را گم کردیم
دوست من، همبازی بهشتی ام
!نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.
 هنوز آخرین جمله ی 
 :خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است.
 اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم

ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 5:57 PM | 2008/8/20

عکس ..........

 عشق من (نگار) منچستر یونایتد 

 

 

 

 

  

                                                                                                                         

!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 0:5 AM | 2008/4/8

بستنی

تقدیم به شما :


 

                  

توی این هوا  می چسبه  

!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 6:4 PM | 2008/1/10

عکس

عکس عکس عکس            

 

 

 

 

 

                             

 

 

 

!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 6:30 PM | 2007/12/11

عکس از چهار فصل ....

 

                                                 

 
!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 0:1 AM | 2007/11/21

عکسهای با نمک ...!!!

عکس ...           

  

 

www.3jokes.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حسین و نگار | 3:38 PM | 2007/10/20